وبلاگهاي خواندني

ليست وبلاگهای به روز شده

Danshjoo List


   


<< July 2019 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31

Add text or HTML here

Contact Me

If you want to be updated on this weblog Enter your email here:


rss feed


blogdrive

Sunday, August 06, 2006
دوباره آغاز

دوباره سلام.

 


Posted at 09:06 pm by cheshm
Make a comment

Monday, April 10, 2006
مرد

به فاخته مي گويم:‌ يك مرد مي تواند بي آن كه عقيده اي در موردي ابراز كند، تو را از كاري كه در پيش داري منصرف كند.

لبخند مي زند و مي گويد: منصرف كلمه ظريفي است. يك مرد مي تواند از كاري كه مي خواهي انجام دهي بيزارت كند. فقط يك مرد عقيده اش را طوري بيان مي كند كه با مخالفت كردن تفاوتي نداشته باشد.

از كتاب « چه كسي باور مي كند رستم‏، روح انگيز شريفيان»


Posted at 05:32 pm by cheshm
Make a comment

Wednesday, April 05, 2006
...و مي خنديديم.

 

دست مرا كه مي گرفتي يا دستت را روي شانه ام مي گذاشتي‏، دلم مي خواست مادرم ما را مي ديد. اما يك بار كه ديد گفت: ديگر حق نداري به خانه خانم خانم بروي و ديگر نبينم با اين پسره بازي كني...

 

مادرم فرياد مي زد كه اگر شده اين پسره دهاتي را به ده برگرداند،‌ نمي گذارد ما ديگر روي هم را ببينيم. يك دختر بچه درست نيست با يك پسربچه، آنهم...

 

او نمي دانست كه تو يك بچه بهشتي بودي كه براي من از بهشت فرستاده شده بودي...

 

آن وقت به پدرم گفت كه بايد او را به ده برگرداند....

 

هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شدم مي ترسيدم رفته باشي ...

 

 

از كتاب « چه كسي باور مي كند رستم‏، روح انگيز شريفيان»


Posted at 11:02 am by cheshm
Make a comment

Friday, March 31, 2006
او را كه ديدم زيبا شدم، شيوا ارسطويي، نشر قطره

رمان. روايت زني براي فرزند خيالي عشقي نافرجام؛‌ ماهني.

موضوعي بديع با نثري روان.

نويسنده جايي كه از داستان بابك به داستان ابوطالب گريز مي زند پرش نازيبايي مي كند انگار كه بابك به كل فراموش مي شود تا پايان داستان كه چند كلمه اي در مورد بابك و سرنوشتش مي نويسد. داستان همزمان با بيان سرنوشت ابوطالب و بابك تمام مي شود،‌ در حالي كه زمان اين دو سرنوشت كاملا متفاوت است كه اين موضوع باعث درهم ريختن زمان داستان مي شود.

 

ماهني ! اگر نطفه ات بسته مي شد‏‌،‌ اگر به دنيا مي آمدي، روي دست هايم، توي بغلم،‌ لخت لخت،‌ با زبانم مي شستمت. ... چشم هايت درست مثل چشم هاي پدرت مي شد. مي توانستم وقتي كه او نيست به آن ها زل بزنم. با نفسم نازت مي كردم. بوي تنت را مي بلعيدم. ماهني، اگر نطفه ات بسته مي شد، هزار سال شيرت مي دادم. آن قدر كه با من يكي شوي و من با پدرت و تو با ما...


Posted at 10:56 am by cheshm
Make a comment

Tuesday, March 28, 2006
آبي ماوراي بحار، شهريار منرني پور، نشر مركز

داستان كوتاه. يازده داستان در مورد برج هاي دوقلوي فروريخته نيويورك. داستان ها، بعضا، خلاقيت هاي قابل توجهي دارد. داستان هاي غمگين و شادي كه مي توان در پس فرو ريختن اين دو برج و تاثير آن بر زندگي هاي بسيار نوشت و خواند. و البته با نثري سخت كه گاهي داستان را پيچيده مي كند نا روان.

از پشت جلد:

كابوس هايم هميشگي اند. اما وقتي خودم به پاي خودم آمده ام به اين دنياي نحس كلمات، كه ارواح اشيا و آدم هايند، به طمع كام گرفتن از كلمات، ديگر چه جاي گله...

آن برج ها براي من و براي داستان ها فقط آن دو برج خاص نبودند. براي تمركز كه پلك مي بستم،‌ پشت پلك هايم، شكل وهم آلود تل ويرانه شان هم، شكلي بود كه در كابوس هاي گذشته تا حال تناسخ داشته است... وقتي كه از ديار، كتابي مصور از واقعه، به دستم رسيد، و ديدم كه نديده، صحنه هايي را ديده و نوشته ام...

 

داستان شرح افقي جدول برايم خواندني بود:

قبول مي كنم كه رايج، آدم هاي معمولي وقتي از شغل كسي مي پرسند، مي خواهند بفهمند به طرف اطمينان كنند، يا ازش دوري كنند. تو اين طور نپرس. آدمها، توي سمت هاي افقي يا عمودي با هم حرف هاي مشترك پيدا مي كنند، به هم قفل مي شوند. ولي يكي مثل من كه نتوانسته ام گرفتار قاعدة خانه ها باشم، تنها و بيرون مانده ام...


Posted at 10:50 am by cheshm
Make a comment

Sunday, March 26, 2006
چه كسي باور مي كند رستم‏، روح انگيز شريفيان ،‌ نشر مرواريد

داستان خواندني زندگي يك زن‏؛ از كودكي. همبازيهاي كودكي. شادي ها و غصه هاي كودكي.

عشقي كه در كودكي شكل مي گيرد و تا پايان هست.

با نثري روان، دلنشين و قابل لمس و گريزهاي تلخ و شيرين بين كودكي و اكنون.

خواندن اين كتاب توصيه مي شود!

 

 

 

 

 

... از اينكه ديگر نمي توانستم فكرم را بر زبان آورم خسته بودم. آن چه مي گفتم،‌ فكر و عقيده ام نبود چيزي بود كه از من انتظار داشتند. شفافيت درونم را از دست مي دادم. عادت كرده بودم كه حرف دلي نداشته باشم. اعتماد مانند سلامتي است از دست كه رفت ديگر به زحمت باز مي گردد. درونم از اعتماد تهي مي شد.

 

اولين بار كه پدر و مادرم اسم او را شنيدند،‌ پدرم خنديد و گفت:‌ هم جهانبخش است هم جهاندار؟

آن روز طنين آن اسم براي من زيباترين موسيقي بود. اولين بار كه گفت: حالا ديگر خانم جهاندار هستي. نمي دانستم آن سعادت را با چه چيز مي توانم بسنجم.

به جهان نگاه مي كنم و از خودم مي پرسم آيا مي تواند تصوري از دلهره و بي تابي آن روزهاي من داشته باشد؟

 

... تو مي گفتي: من نمرده ام، منزل عوض كرده ام. در تو كه مرا مي بيني و بر من اشك مي ريزي زنده مانده ام.


Posted at 05:26 pm by cheshm
Make a comment

Friday, March 24, 2006
انتها

صبري براي نبودنت نيست.

بگذار عشقت بماند.

حتي بي تو.

 


Posted at 12:20 pm by cheshm
Make a comment

Wednesday, February 15, 2006
تكرار

 

باور نمی کنم

منتظرم

می دانم که می روی

می خواهم این بار

روحم را ببوسم

وقتی که می روی

و باز

من می مانم و

یک دل خراب

و سوال های بی جواب

و دور اندیشی نامهربانت.


Posted at 01:24 pm by cheshm
Comments (1)

Monday, February 13, 2006
عبث

شاید هربار پس از آغوشت اینگونه می شوم.

اما نه!

آدمهایم پوچ و خالی می شوند و من

تنهایی ام را می نگرم.

آدمهایم

عریان می شوند.

و در پس عریانی شان

حتی سایه ای نمی بینم.

باور نمی کنم

باور نمی کنم

چرا هیچ کس نیست؟

آدمها

کجایند؟

منتظر هم نمی توانم بمانم

بس که یافته هایم

زود

بی ارزش شده اند.

و توخالی.

و هیچ.

و هیچ.

 

کسی اینجا نیست؟

کسی فریادم را می شنود؟

آهای!


Posted at 01:15 pm by cheshm
Comments (1)

Saturday, February 11, 2006
استمداد ٢

گیج شدم شدید.

اینجا بنویسم یا اونجا!!!!؟

بلاگ درایو تو عسلویه فیلتره یکی به من بگه چه کار کنم که بتونم همین وبلاگ رو ادامه بدم.


Posted at 12:56 pm by cheshm
Make a comment

Next Page